چام چام چام
دست اومو ماساچی بیریا بیریا اوماجی او مروووو او او او دست چروووو اواواو
میریم بازی شهر بازی
فیش فیش فیش اینم تلافیش
فردا میریم کیش سر ساعت شیش
یادته؟
من این بازی رو خیلی دوست داشتم
خدابگم چیکارت نکنه این چند روزه هر چی شعر بچگونس تو خونه میخونم بقیه فکر میکنن سرم جایی خورده _________________ گوش کردن را یاد بگیر
فرصت ها گاهی با صدای آهسته در میزنند
ای کاش افکار و منش و سادگی بچگیمونم بر میگشت...ولی افسوس که روز به روز روی آینهی سادگی روح و رفتارمون، غباره! چی بگم که خدا رو خوش بیاد!... افسوس.
مامانم بعلاوه درس، روی خورد و خوراک و نظافتمون تو مدرسه خیلی خیلی حساس بودن! از کسی خوراکی نگیر! ولی به هر کی خواستی خوراکی بده! حتماً با لیوان آب بخور! دستشویی مدرسه به هیچ وجه نمیری مگر اینکه !!!!!! الان با خوتون میگید..اَه..اَه چه دختر لوس و نچسبی بودی تو اما باور کنید اینطوریها هم نبود، بهتون ثابت میکنم!
من از بچگی عاشق لواشک و آلوچه و...ترشی و..وای آب دهنم راه افتاد..خلاصه عاشق بودم به معنای واقعی ببینید چقدر عشقم پاک بوده که الانم که سنی ازم گذشته با دیدن لواشک و آلوچه پاهام سست میشه و تنم به رعشه میوفته
یه آقا چرخی بود جلوی مدرسه که لواشکای خونگی فوقالعاده ترش و خوشمزهای میفروخت... من زنگای آخر با تمام وجودم دعا میکردم که اول زنگ زودتر بخوره و دوم عمو چرخی باشه و سوم مامانم دیرتر بیاد دنبالم...
زنگ که میخورد مثل برق و باد میدویدم تا به عمو برسم و لواشک بخرم قبل اومدن مامان!!! چون اگه میفهمیدن حسابی دعوام میکردن،لواشک میخریدم و قایم میکردم و یواشکی تو خونه میخوردم...واااای که چه احساس قشنگی داشتم، ترس، دلهوره، شادی، غرور!!!(از اینکه عملیات لواشک خریدنم با موفقیت انجام شد) همه رو با هم در آن واحد حس میکردم.
عمو چرخی به من میگفت:دخترم جان!!
اوت موقعها سنی به تنش رفته بود، بعد دورهی دبستان اون عمو هم به خاطره هام پیوند خورد..تا اینکه.....چند ماهه پیش که با ماشین داشتم شریعتی رو میرفتم پایین، یهو چشمم افتاد به.؟؟!
بله به همون عمو چرخی بچگیم! که داشت خیابون فرهنگ رو میرفت داخل! مخم هنگ کرد نمیدونید با چه سرعتی میدون مادر و دور زدم و بیچیدم تو فرهنگ رسیدم بهش، ای خدا چه قدر صحنهی قشنگی بود! سلام کردم با اشک توی چشمام، با خندهی روی لب! به خدا فکر نمیکردم اصلاً زنده باشن، خیلی پیرو شکسته شده بودن، دستاش میلرزید...اما زنده بود! با همون حالت گفتم: عمو چرخی من مشتری قدیمیتم، شما من و یادت نمیاد!! بازم لواشک خونگی داری؟؟؟ گفت: بله، دخترم جاااااان!! دیگه بغضم ترکید و ....اندازهی همهی این سالهایی که دلم هوس لواشکاش رو کرده بود ازش لواشک خریدم و خوردم و اشک ریختم و خندیدم!! یاده اون روزهای خوش بخیر _________________ تو در پناه خدایی؛ تو در پناه خدایی...و خدا هرگز دیر نمیکند!
رضوانه جان اینجا که نمیتونم بگم یعنی نمیشه نمایش بدم اما یه روز بیا دفتر همونجا بازی میکنیم
فقط بگم بازی با دسته به هیچ چیز دیگه ای احتیاج نیست _________________ گوش کردن را یاد بگیر
فرصت ها گاهی با صدای آهسته در میزنند
عضو شده در: 1 اردیبهشت 1390 پست: 216 محل سکونت: saveh
امتياز: 5730
پریــــــــــــــــــن بابا لنـــــــــــــــــگ دراز و کارتون مورد علاقم آنشـــــــــــرلی با موهای قرمــــــــــــــــز
یادتونه دکلمه ی کارتون آنشرلی رو؟!من از حفظم ،این بود؛
آنه ! تكرار غريبانه ي روزهايت چگونه گذشت
وقتي روشني چشمهايت
در پشت پرده هاي مه آلود اندوه پنهان بود
با من بگو از لحظه لحظه هاي مبهم كودكيت
از تنهايي معصومانه دستهايت
آيا مي داني كه در هجوم دردها و غم هايت
و در گير و دار ملال آور دوران زندگيت
حقيقت زلالي درياچه نقره اي نهفته بود؟
آنه !
اكنون آمده ام تا دستهايت را
به پنجه طلايي خورشيد دوستي بسپاري
در آبي بيكران مهرباني ها به پرواز درآيي
و اينك آنه شكفتن و سبز شدن در انتظار توست... در انتظار تو
چقدر دوست داشتنی بود رویا بافی های آنشرلی !
_________________ بي تو ميشه زنده بود،زندگي نميشه كرد
عضو شده در: 2 فروردین 1389 پست: 3300 محل سکونت: IRAN
امتياز: 80645
اون پاک کنه که عکس لاک پشت و شیر داره، زود خورد میشد...معمولا نصفش خورد میشد ...نصف دیگش هم گم می شد.
اون پاک کن دورنگ ها هم که مثلا خودکار پاک می کردند! البته بیشتر کثیف کاری می کردن
------------
این هم یکی از کارتونهای مورد علاقه من...jimbo
_________________ درد من حصار برکه نیست، درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است. دکتر مصدق
من جیمبورو خیلی دوست داشتم-سطل سحر آمیزو ....
اون پاک کنا که سووه گفت خورد میشد اما خداییش نرم بود و تمیز پاک میکرد اما اینا که خودکارو پاک میکردنو دوست نداشتم
رضوانه جان
بچه های امروز؟؟؟؟
بچه های امروز قد آدم بزرگای قدیم چیز میدونن یه چیزی بگم؟؟ خیلی از چیزایی که بعضی هاشون به زبون میارنو من نمیتونم بیارم باعث خجالته
توقع هاشوووون لج بازیهاشون خدا به داد بچه های ما برسه _________________ گوش کردن را یاد بگیر
فرصت ها گاهی با صدای آهسته در میزنند
از این بستنیها میگرفتم و تموم که میشد جاش رو میکردم قابلمه پریناز عروسکم! یادش بخیر.....
اینم از آقای سمندون....داستانش رو زیاد یادم نمیاد، آقای هاشمی بودن و حمیده خیر آبادی فکر میکنم، شاید هم ثریا قاسمی این سمندون هم تو زیرزمین خونه بود.....
ای دبستانیترین احساس من....
ای روزگــــــــــــــــــــــــــار
_________________ تو در پناه خدایی؛ تو در پناه خدایی...و خدا هرگز دیر نمیکند!
تاپیک بسیار و بسیار خووووووبیه خیلی زیاد از مطالبش لذت بردم واقا یادش بخیر افرین به همه ی ساوه سرایی هاا
بابا ما خاک پای شما هستیم، شما لطف مکرر به ما دارین! منت بگذارید و با عکس ها و خاطرات شیرین کودکیتون، این تاپیک رو مزین بفرمایید _________________ تو در پناه خدایی؛ تو در پناه خدایی...و خدا هرگز دیر نمیکند!
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید شما نمی توانید در این بخش رای دهید شما نمیتوانید به نوشته های خود فایلی پیوست نمایید شما نمیتوانید فایلهای پیوست این انجمن را دریافت نمایید