جمعه 29 تیر 1403

   
 
 پرسشهای متداول  •  جستجو  •  لیست اعضا  •  گروههای کاربران   •  مدیران سایت  •  مشخصات فردی  •  درجات  •  پیامهای خصوصی


فهرست انجمن‌ها » داستان و نوشته های زیبا » *****ای دبستانی‌ترین احساس من*****

ارسال موضوع جدید  پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک رفتن به صفحه 1, 2, 3, 4  بعدی
 *****ای دبستانی‌ترین احساس من***** « مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی » 
نویسنده پیام
rezvaneh
پستتاریخ: یکشنبه 2 بهمن 1390 - 14:59    عنوان: *****ای دبستانی‌ترین احساس من***** پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

همكار در ساوه‌سرا
همكار در ساوه‌سرا

عضو شده در: 16 تیر 1390
پست: 1290
محل سکونت: ساوه
blank.gif


امتياز: 33520

ای دبستانی‌ترین احساس من
بازگرد این مشق‌ها را خط بزن










به یاده سادگی...
درس‌های سال اول ساده بود
امروز یاده حرف‌های بچگیم افتادم.....

آب را بابا به سارا داده بود
یاده.....


درس پند آموز روباه و کلاغ
کشتم شپش شپش کش شش پا را

روبه مکار و دزد دشت و باغ

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می‌درید

دختره این‌جا نشسته گریه می‌کنه زاری می‌کنه از برای من یکی رو بزن!!

دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده!...سواد داری؟!!! نچ ... نچ ، بی سوادی ؟!

ده، بیست، سه پونزده، هزار و شصت و شونزده هر کی میگه شونزده نیست هیفده هیجده نوزده بیست ...
ماشین مشتی ممدلی نه بوق داره نه صندلی ، صندلی هاش فنر داره، نشستنش خطر داره




تا درون نیمکت جا می‌شدیم
ما پرازتصمیم کبری می‌شدیم

پاک‌کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه‌هایش درد داشت

گرمی دستان ما از آه بود
برگ دفترها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ

همکلاسی‌های من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسی‌های درد و رنج و کار
بچه‌های جامه‌های وصله‌دار

بچه‌های فصل‌های زرد و سرد
کودکان کوچه، اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می‌شد باز کوچک می‌شدیم
لا اقل یک روز کودک می‌شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچ‌ها که بودش روی دوش

ای معلم یاد و هم نامت بخیر
یاد درس آب و بابایت بخیر...Worried

انار ترک برداشت. کودک دست برد و انار ترک خورده را از شاخه چید.
کودک باخود گفت: راز رسیدن همین بود ... ترک خوردن
برای رسیدن، کافی است انار دلت ترک بخورد ...





دوستان ساوه‌سرا...

این تاپیک مختص کودکی شماست، اگه حرفی، خاطره‌ی تلخ و شیرینی، نقل و نباتی، عکسی، یادی....تو قلبتون مونده، اینجا حرف بزنید، یاد کنید از کسایی که خوب بودن و دیگه نیستن، حرف بزنید با کسایی که دوست داشتید باشن و .....
برگردین به سادگی بچگی‌هاتون و تو این تاپیک صحبت کنید...

با خدا..
با بابا..
با مامان...
با خودتون...

با هر کسی که دوست دارین، می‌خوام تو این تاپیک برگردیم به گذشته‌ها و پاکی و سادگی و خاطره‌‌ها...
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
تشکرها از این تاپیک
soveh(یکشنبه 2 بهمن 1390 - 15:04), rezvaneh از این تاپیک تشکر میکنم 
_heavenly_
پستتاریخ: یکشنبه 2 بهمن 1390 - 15:57    عنوان: پاسخ به «*****ای دبستانی‌ترین احساس من*****» پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال

عضو شده در: 1 اردیبهشت 1390
پست: 217
محل سکونت: saveh
blank.gif


امتياز: 5880

rezvaneh, جان Applause چه حس غریبی دارم مــــــــــــــــن! Sad
یادمه بچگی هام خیلی آروم بودم ،آرومو وخجالتی ودر عین حال شاگرد ممتاز کلاس .کلاس اول موقعی که می خواستن به شاگرد اول تاسوم جایزه بدن ،با اینکه نفر ممتاز من بودم ولی خانم ذوقی (معلم سال اولم)اسم منو آخر از همه خوند (با نقشه قبلی)و منم از خجالت دوست نداشتم برمو جایزه رو بگیرم.هرچی اسم منو صدا زدن نرفتم که نرفتم (نازی)تا اینکه معلمم با دست اشاره کرد به منو اجبارا رفتم Smiling اونوقت منو بقل کردو به همه گفت: این شاگرد آرومو وزرنگ کلاس منه ،ماچم کردو فرستادتم پایین Crying مامااان،من دلم تنگ شده میخوام برگردم به سالهای قـــــــــــــــــبل Sad ای بابا واقعا عجیبه !بچه ایم میخوایم بزرگ شیم، بزرگ میشیم میخوایم برگردیم به گذشته !(خدا از دست بنده هایی مثل من چی میکشه !)
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
rezvaneh
پستتاریخ: دوشنبه 3 بهمن 1390 - 12:56    عنوان: پاسخ به «*****ای دبستانی‌ترین احساس من*****» پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

همكار در ساوه‌سرا
همكار در ساوه‌سرا

عضو شده در: 16 تیر 1390
پست: 1290
محل سکونت: ساوه
blank.gif


امتياز: 33520

heavenly عزیز؛ سلام

خجالتی بودی؟؟؟ اصلاً بهت نمیاد Winking ولی من برعکس شما فوق العاده دختره شر و شیطونی بودم! البته درسمم فوق العاده خوب بود! اما متأسفانه فکر می‌کنم دوره دوره از ضریب هوشی و استعدادم در درس خوندن کم شد تا الان که در خدمت شما هستم Very Happy
ممنون از خاطره ی قشنگت.
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
_heavenly_
پستتاریخ: دوشنبه 3 بهمن 1390 - 15:44    عنوان: پاسخ به «*****ای دبستانی‌ترین احساس من*****» پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال

عضو شده در: 1 اردیبهشت 1390
پست: 217
محل سکونت: saveh
blank.gif


امتياز: 5880

rezvaneh, عزیز ،واقعاا نمیاد؟!!!!! Confused
ولی به شما میاد Winking
خواهش می کنم عزیز دل
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
rezvaneh
پستتاریخ: دوشنبه 3 بهمن 1390 - 20:13    عنوان: پاسخ به «*****ای دبستانی‌ترین احساس من*****» پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

همكار در ساوه‌سرا
همكار در ساوه‌سرا

عضو شده در: 16 تیر 1390
پست: 1290
محل سکونت: ساوه
blank.gif


امتياز: 33520

این قدر تو دبستان دختر خوبو!! معدبی بودم که خدا می دونه، البته شیطنت‌های خاص خودمم داشتم...سال اول تمام نمراتم رو 20 ‌گرفتم! به شکلی که اگه حتی 19/75 می‌شدم می‌زدم زیر گریه Crying Crying البته بعد گرفتن یه 18 از درس املا؟!

واسه دفتر املای کلاس اولم با بابا رفتیم لوزم التحریری و برام یه دفتر 200 برگ جلد قرمز گرفت. خلاصه یه دو هفته‌ای که از کلاس و مدرسه گذشت و من خودی پیش خانم شایان نشون دادم، که شاگرد خوب و تیز هوش کلاسم، نوبت رسید به زنگ املا، اولین املای زندگیم! چه دلهره‌ی شیرینی داشتم، فقط می‌خواستم بیست بشم، بیست!! خانم شایان املا گفتن و ما شروع کردیم به نوشتن...آ اول...آب...بابا....دارا...

املا تموم شد و دفترا ردیف شد جلوی خانم شایان!! دفتر هر کسی رو که بر می‌داشتن صداش می‌کردن بیاد پای میز! چه دلهره‌ی قشنگی...کمکم داشت به دفتر قرمز من می‌رسید منتظر بودم صدام کنه و یه صد آفرین و باریک الله نثارم کنه و یه بیست قشنگ بزنه پای املام...با همین فکرای شیرین رفتم جلوی میزشون که با دیالوگ خانم شایان: که رضوانه این نمره‌ی تو نیست Sad یک دفعه زمین و زمان پیش چشمام شروع به چرخیدن کرد Hypnotized همراه یه درد عجیب تو ناحیه سر!!!

بعد چند ثانیه که از منگی در اومدم...تازه متوجه قضیه شدم!! که بلـــــــــــــــــــــــــه، خانم شایان بعد اون دیالوگ قشنگ با اون دفتر 200 برگ با یه عکس العمل با سرعت نور دفتر رو به سره مبارک بنده کوبیدن!!! که هنوزم وقتی یادش میوفتم سرم درد می‌گیره Tongue

اون تنها نمره‌ی 18 بود که من تو دوره‌ی دبستان از درس املا گرفتم.

یاده اون روز‌های خوش بخیر...
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
rezvaneh
پستتاریخ: دوشنبه 3 بهمن 1390 - 20:28    عنوان: پاسخ به «*****ای دبستانی‌ترین احساس من*****» پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

همكار در ساوه‌سرا
همكار در ساوه‌سرا

عضو شده در: 16 تیر 1390
پست: 1290
محل سکونت: ساوه
blank.gif


امتياز: 33520

ما را از کودکی به جدایی‌ها عادت داده‌اند، همان جایی که روی تخته سیاه نوشتند:
خوب‌ها / بدها


این مطلب آخرین بار توسط rezvaneh در دوشنبه 3 بهمن 1390 - 20:55 ، و در مجموع 1 بار ویرایش شده است.
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
glasy_heart
پستتاریخ: دوشنبه 3 بهمن 1390 - 20:46    عنوان: پاسخ به «*****ای دبستانی‌ترین احساس من*****» پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال

عضو شده در: 23 دی 1389
پست: 343
محل سکونت: saveh
blank.gif


امتياز: 9360

وااای خدا جونم دلم گرفت.Sad
دوران مدرسه برام زیاد شیرین نبود اما الان دوست دارم که برگرده, که اگه تلخی هم قاطیش بود تهش مزه شیرینی میداد. Crying
نمیتونین تصورشو کنید که چقدر شیطون بودم Eshve .البته بگم درسم خوب بود و تا دوران راهنمایی معدلم حدودا بیست بود اما طی دوران مدرسه همیشه ترس داشتم که مامانم بیاد مدرسه Sad چرا؟چون معلما همیشه شکایت داشتن از اینکه شیطونه بچه ها رو اذیت میکنه سر کلاس سوال دیگرونو جواب میده خیلی زودتر از اینکه معلم بگه و از این حرفا. Winking
اصلا به نمره هام حساس نبودمو نیستم یعنی اینکه بخوام به خاطر نمره کمم گریه و زاری کنم و این حرفا تو ذاتم نیست آدم که این گوهر با ارزششو این جوری هدر نمیده Winking البته فکر کنم به خاطر این بود که گرفتن نمره خوب برای خونوادم عادی بودو جز این توقع نداشتند و حس میکردن یه جور وظیفس Confused که بماند فقط برای ما وظیفه بود...

یادمه که یه معلم داشتیم به نام خانم قریشی که دوست مامانم بود (الان خجالت میکشم وقتی میبینمش)اما من ازش میترسیدم چرا؟چون همیشه شکایتمو به مامانم میکرد میگفت این بهناز منو کرده تو شیشه نمیزاره نفس بکشم Luighing اون موقع نمیدونستم منظورش از گفتن این حرف چیه و ازش میترسیدم.
اون روزا موقع برگشتن به خونه باید دعا میخوندم که مامانم به بابام نگه دعوام نکنه تازه وقتی میرسیدم خونه میشستم تو حیاط و جرات خونه رفتن نداشتم بعضی وقتها رو تخت خوابم میبرد و چشمامو که باز میکردم تو خونه بودم. Eshve
چون خواهری نداشتم و اکثر مواقع تنها بودم سعی میکردم از تنهاییم به صورت مثبتی استفاده کنم (اونموقع اصلا نمیدونستم منفی چیه)میشستم مشق یه هفتمو جلوجلو مینوشتم و معلممونم قاطی میکرد Very Happy
خاطره ها که زیادن اما به قول شمالیها ایته ایته... Winking
یادش به خیر!!!

به قول یارو گفتنی:
خدایا، تمام خنده‌های تلخ امروزم را می‌دهم،
یکی از آن گریه‌های شیرین کودکیم را پس بده
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
rezvaneh
پستتاریخ: دوشنبه 3 بهمن 1390 - 21:44    عنوان: پاسخ به «*****ای دبستانی‌ترین احساس من*****» پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

همكار در ساوه‌سرا
همكار در ساوه‌سرا

عضو شده در: 16 تیر 1390
پست: 1290
محل سکونت: ساوه
blank.gif


امتياز: 33520

در مقابل تقدیر خداوند مثل کودکی یک ساله باش...!
وقتی او را به هوا می اندازی، می‌خندد...
چون ایمان دارد که تو او را خواهی گرفت...
اکنون بزرگ شده‌ایم ... می ترسیم از حوادث ... نمی‌دانی ایمانمان را کجا جا گذاشته‌ایم ... ؟؟


بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
rezvaneh
پستتاریخ: دوشنبه 3 بهمن 1390 - 21:46    عنوان: پاسخ به «*****ای دبستانی‌ترین احساس من*****» پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

همكار در ساوه‌سرا
همكار در ساوه‌سرا

عضو شده در: 16 تیر 1390
پست: 1290
محل سکونت: ساوه
blank.gif


امتياز: 33520



اگه اشتباه نکنم این پاکن یه اسم خاصی داشت! کسی یادش هشت Confused
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
mahdiss
پستتاریخ: سه‌شنبه 4 بهمن 1390 - 00:30    عنوان: پاسخ به «*****ای دبستانی‌ترین احساس من*****» پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

عضو فعال
عضو فعال

عضو شده در: 3 بهمن 1390
پست: 529
محل سکونت: ساوه ...
iran.gif


امتياز: 13590

خاطرات مشترک... (شما یادتون نمیاد)

شما یادتون نمیاد، تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن… آب بخوریم

شما یادتون نمیاد، شبا بیشتر از ساعت ۱۲ تلویزیون برنامه نداشت سر ساعت ۱۲سرود ملی و پخش می کرد و قطع می شد…. سر زد از افق…مهر خاوران !

شما یادتون نمیاد، قبل از شروع برنامه یه مجری میومد اولش شعر می خوند بعد هم برنامه ها رو پشت سر هم اعلام می کرد…آخرشم می گفت شما رو به دیدن برنامه ی فلان دعوت می کنم..

شما یادتون نمیاد، تو نیمکت ها باید سه نفری می نشستیم بعد موقع امتحان نفر وسطی باید میرفت زیر میز.

شما یادتون نمیاد، سرمونو می گرفتیم جلوی پنکه می گفتیم: آ آ آ آ آ آآآآآ

شما یادتون نمیاد،
ولی نوک مداد قرمزای سوسمار نشانُ که زبون میزدی خوش رنگ تر میشد.

شما یادتون نمیاد، تو فیلم سازدهنی مرده با دوچرخه توکوچه ها دور میزدو میخوند:دِریااااااا موجه کا کا.. دِریا موجه.

شما یادتون نمیاد، کاغذ باطله و نون خشکه میدادیم به نمکی ، نمک بهمون میداد بعدش هم نمک ید دار اومد که پیشرفت کرده بود نمک ید دار میداد، تابستونها هم دمپایی پاره میگرفت جوجه های رنگی میداد.

شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی ! شما یادتون نمیاد موقع امتحان باید بین خودمون و نفر بغلی کیف میذاشتیم رو میز که تقلب نکنیم.

شما یادتون نمیاد، سریال آیینه ، دو قسمتی بود اول زن و شوهر ها بد بودند و خیلی دعوا میکردند بعد قسمت دوم : زندگی شیرین می شود بود و همه قربون صدقه هم می رفتند. یه قسمتی بود که زن و شوهر ازدواج کرده بودند همه براشون ساعت دیواری اورده بودند. بعد قسمت زندگی شیرین میشود جواد خدایاری و مهین شهابی برای زوج جوان چایی و قند و شکر بردند همه از حسن سلیقه این دو نفر انگشت به دهان موندند و ما باید نتیجه میگرفتیم که چایی بهترین هدیه عروسی می تونه باشه.

شما یادتون نمیاد؛ جمعه شبا سریال جنگجویان کوهستان رو، فرداش همه تو مدرسه جوگیر بودیم.

شما یادتون نمیاد، پیک نوروزی که شب عید میدادن دستمون حالمونو تا روز آخر عید میگرفتن !

شما یادتون نمیاد، اون قایق ها رو که توش نفت میریختیم و با یه تیکه پنبه براش فتیله درست میکردیم و بعد روشنش میکردیم و میگذاشتیمش تو حوض. بعدش هم پت پت صدا میکرد و حرکت میکرد و ما هم کلی خر کیف میشدیم..!!!

شما یادتون نمیاد، شیشه های همه خونه ها چسب ضربدری داشت.

شما یادتون نمیاد، زنگ آخر که می شد کیف و کوله رو مینداختیم رو دوشمون و منتظر بودیم زنگ بخوره تا اولین نفری باشیم که از کلاس میدوه بیرون .

شما یادتون نمیاد، یک مدت از این مداد تراش رو میزی ها مد شده بود هرکی از اونا داشت خیلی با کلاس بود.

شما یادتون نمیاد، دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده سواد داری؟

شما یادتون نمیاد، ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزه ام بهش میگفتیم: زبونتو در بیار ببینم راست میگی یا نه !

شما یادتون نمیاد، که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو !

شما یادتون نمیاد، پاک کن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد!

شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو ۱۸۰ درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم !

شما یادتون نمیاد، آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی !

شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن

شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست اونا یه درس از ما عقب تر باشن !

شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم !

شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه !

شما یادتون نمیاد، انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !

شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم رو در مینوشتن: آمدیم نبودید!!

شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم !

شما یادتون نمیاد، گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرک خسته میشه… بالهاشو زود میبنده… روی گلها میشینه… شعر میخونه، میخنده !

شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررترررررررررر ررر صدا میداد !

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم می خواستیم بریم حموم باید یک ساعت قبل بخاری تو حموم روشن میکردیم.

شما یادتون نمیاد، آسیاب بشین میشینم، آسیاب پاشو پامیشم، آسیاب بچرخ میچرخم، آسیاب پاشو،پا نمیشم؛ جوون ننه جون، پا نمیشم؛… جوونه قفل چمدون،پامیشم..آسیاب تند ترش کن، تندتر تندترش کن!

شما یادتون نمیاد، اونجا که الان برج میلاد ساختن، جمعه ها موتورهای کراس میومدن تمرین و نمایش. عشقمون این بود که بریم اونا رو ببینیم. راستی چی شدن اینا

شما یادتون نمیاد، چرخ فلکی که چرخو فلکش رو میاورد ۴ تا جا بیشتر نداشت و با دست میچرخوندش.

شما یادتون نمیاد، …تا پلیس میدیدم صدای ضبط ماشین رو کم میکردیم!

شما یادتون نمیاد، که چه حالی ازت گرفته می شد وقتی تعطیلات عید داشت تموم می شد و یادت می آمد پیک نوروزیت را با اون همه تکالیفی که معلمت بهت داده رو هنوز انجام ندادی واقعا که هنوزم وقتی یادم می یاد گریم می گیره.

شما یادتون نمیاد، انگشتامونو تو هم کلید میکردیم یکیشونو قایم میکردیم اینو میخوندیم: بر پاااا….بر جاااا…. کی غایبه؟ مرجاااان…دروغ نگو من اینجااام…

شما یادتون نمیاد، چقدر زجر آور بود شنیدن آهنگ مدرسه ها وا شده اونم صبح اول مهر.

شما یادتون نمیاد، توی سریال در پناه تو وقتی بابای مریم سیلی آبداری زد به رامین چقدر خوشحال شدیم!

شما یادتون نمیاد، بازی اسم فامیل. میوه:ریواس. غذا:ریواس پلو…..!

شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم معلم بهداشت یه ساعتایی می اومد با مدادامون لای موهامونو نگاه می کرد.

شما یادتون نمیاد، این آواز مُد شده بود پسرا تو کوچه میخوندن: آآآآآی نسیم سحری صبر کن، مارا با خود ببر از کوچه ها،آآآی…

شما یادتون نمیاد، مراد برقی عاشق محبوبه بود، وقتی سریال مراد برقی شروع میشد پرنده تو خیابونها پر نمی‌زد.

چه شیطونی هایی می کردیم یادش به خیر یاد کودکی…….و همه بچه های اون موقع…. یاد اون روزا بخیر...
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
mahdiss
پستتاریخ: سه‌شنبه 4 بهمن 1390 - 00:37    عنوان: پاسخ به «*****ای دبستانی‌ترین احساس من*****» پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

عضو فعال
عضو فعال

عضو شده در: 3 بهمن 1390
پست: 529
محل سکونت: ساوه ...
iran.gif


امتياز: 13590

می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
_heavenly_
پستتاریخ: سه‌شنبه 4 بهمن 1390 - 14:22    عنوان: پاسخ به «*****ای دبستانی‌ترین احساس من*****» پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال

عضو شده در: 1 اردیبهشت 1390
پست: 217
محل سکونت: saveh
blank.gif


امتياز: 5880

rezvaneh, بهش می گفتن پاکن جوهری ،آره احتمالا همین اسمو داشت ،یاااااااااادش بخییییر ،مثلا قرار بود خودکارو پاک کنه،ولی پاک که نمی کرد هیچ آخرش دفترمونم پاره می کرد Cool عجیب مارو بردی به گذشته هااااا .مرور خاطراتو دوست دارم Smiling
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
glasy_heart
پستتاریخ: سه‌شنبه 4 بهمن 1390 - 15:58    عنوان: پاسخ به «*****ای دبستانی‌ترین احساس من*****» پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال

عضو شده در: 23 دی 1389
پست: 343
محل سکونت: saveh
blank.gif


امتياز: 9360

مهدیس جون مرسی این متن که گذاشتی از اون متنها بود که دوست داشتم تا اخر بخونمش و خوندم love struck
بی انصافی نکن بعضی هاشو یادمون میاد Eshve
راستی یادته فرفره کاغذی درست میکردیـــــــــــــــم؟؟؟؟ Eshve

راست میگینااااااااا پاک کن جوهر ی!!!!چقدر سرمونو گول می مالید Very Happy
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
mahdiss
پستتاریخ: سه‌شنبه 4 بهمن 1390 - 16:39    عنوان: پاسخ به «*****ای دبستانی‌ترین احساس من*****» پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

عضو فعال
عضو فعال

عضو شده در: 3 بهمن 1390
پست: 529
محل سکونت: ساوه ...
iran.gif


امتياز: 13590

خواهش، ایول بابا خوبه یادته! منکه بی انصافی نکردم ، تو باهوشیSad

این مطلب آخرین بار توسط mahdiss در سه‌شنبه 4 بهمن 1390 - 18:21 ، و در مجموع 1 بار ویرایش شده است.
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
rezvaneh
پستتاریخ: سه‌شنبه 4 بهمن 1390 - 17:13    عنوان: پاسخ به «*****ای دبستانی‌ترین احساس من*****» پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

همكار در ساوه‌سرا
همكار در ساوه‌سرا

عضو شده در: 16 تیر 1390
پست: 1290
محل سکونت: ساوه
blank.gif


امتياز: 33520

پاکن جوهری درسته!! چرا یادم نمی‌آمد Confused

بچه‌ها از خاطرات شییرین‌ کودکی‌تون بگید، منتظریم...
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
نمایش پستها:   
ارسال موضوع جدید  پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک رفتن به صفحه 1, 2, 3, 4  بعدی صفحه 1 از 4

فهرست انجمن‌ها » داستان و نوشته های زیبا » *****ای دبستانی‌ترین احساس من*****
پرش به:  



شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید
شما نمیتوانید به نوشته های خود فایلی پیوست نمایید
شما نمیتوانید فایلهای پیوست این انجمن را دریافت نمایید


Home | Forums | Contents | Gallery | Search | Site Map | About Us | Contact Us
------------------------------------------------------------------------

Copyright 2005-2009. All rights reserved.
© by Aftabgardan Cultural Center : Aftab.cc