سه شنبه 28 بهمن 1404

   
 
 پرسشهای متداول  •  جستجو  •  لیست اعضا  •  گروههای کاربران   •  مدیران سایت  •  مشخصات فردی  •  درجات  •  پیامهای خصوصی


فهرست انجمن‌ها » آشنايي با ساوه و روستاهای آن » روستای پیغمبر

ارسال موضوع جدید  پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک رفتن به صفحه 1, 2  بعدی
 روستای پیغمبر « مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی » 
نویسنده پیام
abbasbehnam
پستتاریخ: سه‌شنبه 31 اردیبهشت 1392 - 14:51    عنوان: روستای پیغمبر پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال

عضو شده در: 31 اردیبهشت 1392
پست: 228
محل سکونت: تهران - u.s.a - texas san antonio
usa.gif


امتياز: 6130

Applause لطفا اطلاعات خود را از این روستا بنویسید من خودم اصالتا بچه این روستا و از نوادگان حاج ملا محمد رضا اشموئیلی متولی دوره قاجار هستم . ممنون Applause

خودم آنچه که در مورد آن از قرآن یافته ام در اختیار دوستان و همشهریهای عزیزم قرار میدم .

حداقل قدمت این روستا آن است که در تاریخ ثبت شده از زمان دفن حضرت اشموئیل ثابت و مسلم است و آبا و اجداد حقیر متولیان این بقعه بوده اند به نام حاج ملا محمد رضا اشموئیلی که قبر آن مرحوم در سمت راست پله های ورودی میباشد و پسر و نوه اش بنامهای حاج آقا کوچک اشموئیلی و رضا پلکنگی میباشند پس از آن نام خانوادگی مورثین وی به بهنام تغییر یافته است .

جالب است که بدانید در زمان مرحوم جد بزرگوارم حاج ملا محمد رضا اشموئیلی بنا به نقل قول قدیمیترها 32 و بنا به روایت بعضی از قدما 25 پارچه از آبادیهای اطراف موقوفه هایی برای بقعه داشته اند که در حال حاضر چون اداره ثبت و اداره اوقاف در آن زمان وجود نداشته که به ثبت برسد لذا از آن موقوفه ها خبری نیست و توسط ورثه موقوف و دیگران به لحاظ اینکه از این زیارتگاه دور بوده و مرحوم پدر بزرگم نیز در دوران طفولیت پدرش را از دست داده و قادر به پیگیری آن نبوده حیف و میل گردیده است .

مابین روستای پیغمبر و روستای حبران در سینه کوه غاری وجود دارد که آنجا هم بنا به گفته قدیمیترها محلی است که حضرت علی (ع ) از اینجا گذر نموده است و بعضا برای زیارت به آن مکان هم میروند .

روستای پیغمبر حدودا 40 سال قبل در اثر اختلاف و دو دستگی بین روستائیان که منجر به ترک روستا شد تبدیل به مخروبه گردید .

حدود این روستا از شمال به کوه های قافلانکوه و جنوبا به کوه های شاه پسند غربا تقریبا تا مابین روستای حبران و پیغمبر میباشد و شرقا بین روستای ده سید و پیغمبر است ( روستای ده سید نیز تا تقریبا 120 الی 130 سال قبل متعلق به روستای پیغمبر بوده است که بخشی از آن را روستائیان به سیدی فروخته و بخشی از آن در آن زمان به زور از روستائیان گرفته شده است ، که پس از آن سید بزرگوار در این مکان که با 9 پسر و دخترانش زندگی میکرده روستای ده سید ایجاد میگردد . ) نتیجتا محدوده روستای پیغمبر در آن زمان به تقریبا نزدیک دو راهی نشوه میرسیده است .

با عرض معذرت در حال حاضر عکس روستای پیغمبر را ندارم در اولین فرصت که به آنجا سفر کنم تهیه و برایتان خواهم گذاشت .

حدود 16 الی 17 سال قبل آیت الله خامنه ای به آنجا سفر نموده و دستور باز سازی قبر را میدهد . که عکس آن در بعضی از سایت ها موجود است ، که از سمت شمال شرقی بقعه در حال گذر است .

مراقب باشید اگر به این روستا و بقعه سفر میکنید بجز محدوده بقعه که محصور است الباقی متعلق به خرده مالکین و مالکین است که بعضا ممکن است مال صغیر باشد و استفاده از آن شرعا جایز نمیباشد ، که در راه کسب فرائض مستحب دچار عمل حرام نگردید .


این مطلب آخرین بار توسط abbasbehnam در پنج‌شنبه 2 خرداد 1392 - 01:18 ، و در مجموع 3 بار ویرایش شده است.
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
تشکرها از این تاپیک
abbasbehnam از این تاپیک تشکر میکنم 
abbasbehnam
پستتاریخ: سه‌شنبه 31 اردیبهشت 1392 - 17:30    عنوان: پاسخ به «روستای پیغمبر» پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال

عضو شده در: 31 اردیبهشت 1392
پست: 228
محل سکونت: تهران - u.s.a - texas san antonio
usa.gif


امتياز: 6130

قصه حضرت اشموئیل علیه السلام


اشموییل پیامبر در ساوه
در جاده‌ای که به بوئین زهرا میرسد ، در نزدیکی شهر ساوه و در انتهای دشتی پهناور، مزار اشموئیل یا سموئیل قرار دارد . پیامبری که در عهد جالوت ظهور کرد و در جنگی نا برابر او را شکست داد . می‌گویند در این جنگ جالوت توسط سنگی که از سوی داود به سوی او پرتاب شده بود ، کشته شد . مزار شموئیل در عهد صفویه مورد بازسازی قرار گرفت و ایوان مزار نیز در عهد ناصر الدین شاه مرمت شد . اشموییل پیامبر در ساوه

قصه حضرت اشموئیل علیه السلام : سرگذشت قرآنی اشموئیل ( ع ) یکی از پیامبران بنی‌اسرائیل
اشموئیل ( شموئیل ، سموئیل ) یکی از پیامبران بود که برای راهنمایی و نجات بنی‌اسرائیل پس از مغلوب شدن آن‌ها به دست فلسطینیان ، فرستاده شد . بنی‌اسرائیل از وی تقاضای معرفی پادشاه و امیری کردند تا تحت فرمان او شکوه گذشته خود را دوباره باز یابند . آن حضرت که از کم‌همتی آن‌ها آگاه بود ، ابتدا از اجابت تقاضای آن‌ها استنکاف کرد ، ولی سرانجام پس از اصرار فراوان آنها ، به درگاه الهی روی آورد و خواسته قوم را به پیشگاه الهی عرضه کرد . خداوند نیز به او وحی کرد طالوت را به پادشاهی آن‌ها برگزیدم .
گفتنی است که نام اشموئیل ( ع ) در قرآن صریحاً ذکر نشده و تنها در آیه 246 ( و در بعضی از قرآن ها آیه 245 ) بقره چنین آمده است : « أَلَمْ تَرَ إِلَی الْمَلإِ مِن بَنِی إِسْرَائِیلَ مِن بَعْدِ مُوسَی إِذْ قَالُواْ لِنَبِیٍّ لَّهُمُ ابْعَثْ لَنَا مَلِکًا نُّقَاتِلْ فِی سَبِیلِ اللّهِ قَالَ هَلْ عَسَیْتُمْ إِن کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتَالُ أَلاَّ تُقَاتِلُواْ . . . » ، « آیا از ( حال ) سران بنی اسرائیل پس از موسی خبر نیافتی آنگاه که به پیامبری از خود گفتند پادشاهی برای ما بگمار تا در راه خدا پیکار کنیم ( آن پیامبر ) گفت اگر جنگیدن بر شما مقرر گردد چه بسا پیکار نکنید . . . » .
طبق منابع تفسیری منظور از پیامبر در این آیه همان حضرت سموئیل ( ع ) است .
[ویرایش] منابع
اعلام القرآن : صفحه 705
اعلام القرآن : صفحه 129
تفسیر نمونه جلد 2 : صفحه (165-166)
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
abbasbehnam
پستتاریخ: سه‌شنبه 31 اردیبهشت 1392 - 17:32    عنوان: پاسخ به «روستای پیغمبر» پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال

عضو شده در: 31 اردیبهشت 1392
پست: 228
محل سکونت: تهران - u.s.a - texas san antonio
usa.gif


امتياز: 6130

شناسنامه حضرت اشموئیل علیه السلام


قوم یهود که در زیر سلطه فرعونیان ضعیف و ناتوان شده بودند بر اثر رهبری های خردمندانه موسی (ع) از آن وضع اسف انگیز نجات یافته و به قدرت و عظمت رسیدند . خداوند به برکت این پیامبر ، نعمت های فراوانی به آنها بخشید که از جمله آنها تابوت بود که در سوره بقره ایه 248 از تابوت سخن به میان آمده است .
تابوت در لغت به معنی صندوقی است که از چوب میسازند و اینکه می بینیم به صندوقِ نقل و انتقال جنازه ها ، تابوت می گویند به همین مناسبت است . اما باید توجه داشت که معنی اصلی تابوت اختصاص به مردگان ندارد بلکه هرگونه صندوق چوبی را شامل می شود . درباره اینکه تابوت بنی اسرائیل و به عبارت دیگر « صندوق عهد » چه بوده و چه کسی او را ساخته است و محتویات آن را چه چیز تشکیل می داد ، در روایات و تفاسیر ما سخن بسیار است . اما از گفتار اهل بیت و مفسران برمی آید که تابوت همان صندوقی بود که مادر موسی (ع) او را در آن گذاشت و به دریا افکند و هنگامی که بوسیله مأموران فرعون از آب گرفته شد و موسی (ع) را از آن بیرون آوردند ، همچنان در دستگاه فرعون نگهداری می شد و سپس به دست بنی اسرائیل افتاد و چون دارای خاطره شیرین نجات موسی (ع) بود در نزد بنی اسرائیل بسیار احترام داشت و به آن تبرک می جستند . موسی (ع) در واپسین روزهای عمر ، الواح ( تورات ) مقدس را که احکام خدا بر آن نوشته بود به ضمیمه زره خود و یادگارهای دیگری در آن نهاد و به وصی خود « یوشع بن نون » سپرد و به این ترتیب اهمیت این صندوق در نظر بنی اسرائیل بیشتر شد و لذا در جنگهایی که میان آنان و دشمنان واقع می شد آنرا با خود می بردند و اثر روانی و معنوی خاصی در آنها می گذارده ، به خاطر محتویات آن ، جمعیت بنی اسرائیل را آرامش می بخشید .
گفتیم که قوم یهود با حمل این صندوق در جلوی لشکر یکنوع اطمینان خاطر و توانایی روحی پیدا می کردند و این قدرت و عظمت تا مدتی بعد از رحلت موسی (ع) ادامه داشت ولی همین پیروزی ها و نعمت ها کم کم باعث غرور آنها شد و تن به قانون شکنی دادند . سرانجام به دست فلسطینیان شکست خورده و قدرت و نفوذ خویش را همراه صندوق عهد (تابوت) از دست دادند . به دنبال آن چنان دچار پراکندگی شدند که در برابر کوچکترین دشمنان ، قدرت دفاع نداشتند تا جایی که دشمنان ، گروه کثیری از آنها را از سرزمین خود بیرون راندند و حتی فرزندان آنان را به اسارت گرفتند .
این وضع سالها ادامه داشت تا آنکه خداوند پیامبری بنام « اشموئیل » (ع) را برای نجات و ارشاد آنها برانگیخت . آنها نیز که از ظلم و جور دشمنان به تنگ آمده بودند و دنبال پناهگاهی می گشتند ، گرد او اجتماع کردند .
طبرسی می گوید : میان مفسران اختلاف نظر وجود دارد که منظور از پیامبر بنی اسرائیل در این مقطع زمانی کیست ؟ بعضی او را اشموئیل خوانده اند که معادل آن در زبان عربی ، اسماعیل است و اشموئیل در قاموس تورات ، به معنای مستجاب الدعوه است . ولی بطور صریح در قرآن سوره کهف آیه 246 نامی از او برده نشده فقط با لفظ « نبی » از او یاد شده است . اما طبق روایات متعدد و گفتار مفسرین آن نبیِّ بنی اسرائیل ، اشموئیل نام داشته است .
اشموئیل (ع) به بازسازی بنی اسرائیل برای خودسازی و جهاد با دشمنان پرداخت . بنی اسرائیل که از ناحیه گزند دشمنان و اذیت و آزار آنان به ستوه آمده بودند از وی خواستند که فرماندهی شجاع و کارآمدی برای آنها انتخاب کند تا همگی تحت فرمان او با دشمن بجنگند . اشموئیل (ع) که به روحیات و سست همتی آنان بخوبی آشنا بود به آنها فرمود : « بیم آن دارم که چون فرمان جهاد در رسد ، از دستور و پیروی چنین فرماندهی سرپیچی کنید و از نبرد با دشمن ، شانه خالی کنید . » ولی آنها قول دادند که با انتخاب چنان فرماندهی ، با اطاعت قوی از او ، با دشمن جنگ خواهند کرد .
اشموئیل (ع) از درگاه خداوند درخواست چنین فرماندهی با کفایت نمود ، خداوند به او وحی کرد : « طالوت (ع) را نزد تو می فرستیم ، فرماندهی و پرچم سپاه را به دست او بسپار . » طالوت نام فرماندهی است که بر بنی اسرائیل از طرف خدا بواسطه اشموئیل (ع) تعیین گردید ، نامش در آیات قرآن دو بار آمده است . وی از اولاد بنیامین بن یعقوب (ع) بود .

منبع : مجموعه کامل قصه های قرآن ، نوشته : محمدجواد مهری کرمانشاهی ، انتشارات مشرقین قم
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
abbasbehnam
پستتاریخ: سه‌شنبه 31 اردیبهشت 1392 - 17:34    عنوان: پاسخ به «روستای پیغمبر» پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال

عضو شده در: 31 اردیبهشت 1392
پست: 228
محل سکونت: تهران - u.s.a - texas san antonio
usa.gif


امتياز: 6130

داستان حضرت اشموئیل و نحوه پادشاهی طالوت (1)


خداى تعالى از خاندان لاوى پیغمبرى به نام اسموئیل یا شموئیل مبعوث فرمود آن پیغمبر الهى چنان که گفته اند، در طول چهل سال رنج و مشقت، توانست تا حدودى به وضع سیاسى بنى اسرائیل سر و سامانى بدهد و بیشتر آن ها را از بت پرستى و انحراف بازدارد. در لغت نامه دهخدا در مورد این پیامبر آمده: پیغمبری از یهود بود که طالوت را به سلطنت بنی اسرائیل برگزید. صاحب حبیب السیر می آورد: در وقتی که عالی نام امام مدبر بنی اسرائیل بود. اشمویل علیه السلام متولد گشت. به اتفاق ائمه اخبار نسب آن پیغمبر بزرگوار به لاوی بن یعقوب علیه السلام می پیوست. اما در نام پدر عالی مقامش خلاف است. محمدبن جریر الطبری گوید: نام پدر اشمویل، دیان بن علقمه بود و حمدالله مستوفی و زمره ای دیگر از مورخین اسم او را بلقانا گفته اند و مادر اشمویل عجوزه ای بود عقیم به نام حنه و چنانچه در معالم التنزیل مسطور است پیوسته آن عجوزه از حضرت واهب العطایا ولدی رشید می طلبید و در اواخر عمر درخواست او به اجابت رسید شمویل حامله شد و چون در درج نبوت از صدف وجود او تولد نمود، حنه گفت: «سمع الله دعائی» و این لفظ به لغت عبری مرادف اشمویل است لاجرم آن جناب به این اسم موسوم شد و چون مدت چهل و هشت سال از عمر اشمویل علیه السلام درگذشت، به وصول مرتبه بلند رسالت مشرف گشت و بنی اسرائیل در غایت سرور و بهجت به وی گرویدند و به تجدید احکام شریعت موسوی پرداختند و از اشمویل علیه السلام التماس نمودند که برای ما پادشاهی تعیین فرمای تا در رکاب او با جباران شام و کافران خون آشام جهاد و قتال کنیم و اشمویل بعد از آن یازده سال مقتدای بنی اسرائیل بود. به موجب وحی سماوی، طالوت را به سلطنت موسوم گردانید و طالوت به مقاتله جالوت که در آن زمان حاکم اهل طغیان بود رفته، جالوت به زخم سنگ داود علیه السلام بقتل رسید و طالوت مظفر و منصور مراجعت فرمود و مدت دعوت اشمویل به روایت امام محی السنه چهل سال و به قول طبری سی سال و به عقیده حمدالله مستوفی دوازده سال بود.
بنا به روایت اول عمر عزیزش هشتاد سال باشد و به قول ثانی هفتاد سال و به روایت ثالث پنجاه ودو سال. برخی"اشموئیل " یا "شموئیل " را از خاندان یعقوب پیامبر دانسته اند. برخی نیز اشموئیل را همان اسماعیل ـ فرزند حضرت ابراهیم دانسته اند. برخی نیز او را یوشع بن نون بن افراثیم بن یوسف بن یعقوب گفته اند.در هر صورت، هیچ یک از نامبردگان با حضرت موسی نسبت خویشاوندی نزدیکی نداشته اند. گفته شده که «سموئیل» فرزند «القانا» از پیغمبران بنی اسرائیل بوده است این پیشوای روحانی در بحبوحه جنگ دامنه دار و مرگ انگیز بنی اسرائیل و مردم فلسطین مبعوث به نبوت شد و تمام بنی اسرائیل را از شکنجه و عذاب نجات بخشید. قوم بنی اسرائیل از او درخواست کردند امیری بر آنها گمارد که به اذن خدا باشد و به ریاست او با مردم فلسطین جنگ کنند و داد دل بگیرند و حسابهای چندین ساله را تصفیه نمایند .اشموئیل یا «سموئیل» گفت: سیرت پادشان این است که دختران وپسران شما را به خدمت گیرند و به «خبازی» و « نجاری» و حرف دیگر مشغول نمایند و از مزارع و درختان شما (ده یک) گیرند و از شما مالیات و اطاعت می خواهند. بنی اسرائیل گفتند: هر چه بخواهند متحمل می شویم به شرطی که داد ما از اهل فلسطین بگیرد و اراضی ما را مسترد دارد و 440 نفر از اشراف ما را که اسیر کرده اند برگرداند و صندوق عهد را به غارت برده اند برگردانند. ما همه برای جنگ و اطاعت حاضر و مهیا هستیم. «اشموئیل» به آنها وعده داد که برگردید به منازل خود به زودی خداوند بر شما پادشاهی تعیین می فرماید که منظور شما را انجام می دهد و خداوند «طالوت» را به پادشاهی آنها برگزید. حضرت «اشموئیل» در 48 سالگی به پیغمبری مبعوث شد و به تجدید احکام شریعت موسی پرداخت. او یازده سال مقتدای بنی اسرائیل بود و 56 سال عمر کرد. در حدود پنج کیلومتری شهر ساوه جاده بوئین زهرا مرقد مطهر حضرت «اشموئیل» قرار دارد.

اسماعیل صادق الوعد در قرآن
خداوند در قرآن در مورد حضرت «شموئیل» یا «سموئیل» چنین فرموده است: «واذکر فی کتاب اسماعیل انه کان صادق الوعد و کان رسولا ونبیا...» ترجمه: و در این کتاب از اسماعیل یاد کن، زیرا که او درست وعده و فرستاده اى پیامبر بود (مریم، 54). «علامه مجلسی» از حضرت امام رضا، روایت می کند که فرمود: حضرت «سموئیل» «صادق الوعد» معرفی شده است. این «سموئیل» یا «اسمائیل» غیر از «اسمائیل» فرزند «ابراهیم» (ع) است و او پیغمبری بود که «شموئیل» یا «سموئیل» هم می گفتند و قوم او به جرم دعوت و هدایت اورا گرفتند و پوست سر وصورت او را کندند. «جبرئیل» بر او نازل شد و او را تسلیت داد و وعده عذاب قوم او را داد. وجه تسمیه او را به «صادق الوعد» نوشته اند به قدری در وعده و میعاد وفادار بود که روزی عابدی نزدپادشاه می رفت به اسمائیل برخورد کرد و گفت: همین جا باش تا من برگردم. «سموئیل» تا یک سال همان جا ماند که خلف وعده نکرده باشد. خداوند همان جا چشمه های آب جاری فرمود و گیاهانی رویاند و درختانی سبز فرمود. عابد وعده اش را فراموش کرد تا روزی که باپادشاه از آنجا گذشت و دید که «سموئیل» هنوز همان جا ایستاده گفت: تو هنوز این جا ایستاده ای، پاسخ داد: تو گفتی بمان تا برگردم نخواستم با تو خلف عهد کرده باشم. بدین سبب خداوند او را «صادق الوعد» خواند. علامه طباطبایی می فرماید: مفسرین در اینکه این اسماعیلی که در این آیه از نام برده شده کیست اختلاف کرده اند، بیشتر آنها گفته اند که او فرزند ابراهیم خلیل الرحمن است و اگر او را تنها نام برده و از اسحاق و یعقوب نام نبرده براى این بوده که نسبت به خصوص او عنایت داشته است.
و بعضى گفته اند: اسماعیل بن حزقیل یکى از انبیاى بنى اسرائیل است، چون اگر فرزند ابراهیم بود مى بایست اسحاق و یعقوب را هم نام مى برد. دلیلى که بیشتر مفسرین براى نظریه خود آورده اند" که به خصوص اسماعیل عنایت داشته" حرف صحیحى نیست، زیرا اگر چنین بود جا داشت که نام وى را بعد از نام ابراهیم و قبل از داستان موسى ذکر کند نه بعد از داستان او. " و کان یأمر أهله بالصلاة و الزکاة و کان عند ربه مرضیا". مراد از" اهل او" به طورى که از ظاهر لفظ بر مى آید خواص از عترت و عشیره و قوم او است، بعضى گفته اند مراد از اهل او امت او است. ولى سخنى است بدون دلیل. و مراد از" مرضى" بودن نزد پروردگارش این است که خود او پسندیده است نه عملش، هم چنان که بعضى از مفسرین به همین معنا تفسیرش کرده اند، چون اطلاق لفظ با تقیید مخصوص رضاى به عمل نمى سازد. داستان اسماعیل بن حزقیل پیغمبر جز در این دو آیه در جایى دیگر نیامده، تازه این دو آیه هم بنا به یک تفسیر مربوط به او است، و بنا بر آن خداى سبحان او را به ثناى جمیلى ستوده و صادق الوعد و آمر به معروف و مرضى درگاه خویش خوانده و فرموده که: او رسولى نبى بوده است.
و اما حدیثی که در کتاب علل الشرائع به سند خود از ابن ابى عمیر و محمد بن سنان، از شخصى که نام برده، از امام صادق (ع) روایت کرده که فرمود: اسماعیلى که خداى عزوجل در کتاب خود در باره اش فرموده" و اذکر فی الکتاب إسماعیل إنه کان صادق الوعد و کان رسولا نبیا" اسماعیل فرزند ابراهیم نیست بلکه پیغمبرى دیگر از انبیاء بوده که خداى عزوجل به سوى قومش مبعوث نمود، و مردمش او را گرفته و پوست سر و رویش را کندند، پس فرشته اى نزدش آمده گفت: خداى عزوجل مرا نزد تو فرستاد تا هر امرى دارى اطاعت کنم، گفت: من باید به دیگر انبیاء اقتداء داشته و آنان را اسوه خود قرار دهم این معنا را به سند خود از ابو بصیر از امام صادق (ع) نیز روایت کرده که در آخر آن آمده: من باید حسین (ع) را اسوه خود قرار دهم. و در کتاب عیون به سند خود از سلیمان جعفرى، از امام رضا (ع) روایت کرده که فرمود: هیچ مى دانى چرا اسماعیل را صادق الوعد خواندند؟ عرض کردم: نه، نمى دانم. فرمود: با مردى وعده کرده بود، در همان موعد در آنجا حاضر شده تا یک سال به انتظارش نشست.
این بیان در کتاب کافى از ابن ابى عمیر از منصور بن حازم و از امام صادق (ع) روایت شده در کتاب مجمع البیان نیز آن را بدون ذکر سند از آن جناب نقل کرده است و در تفسیر قمى در ذیل آیه" و اذکر فی الکتاب إسماعیل إنه کان صادق الوعد" آمده که امام فرمود: اسماعیل وعده اى داده بود و یک سال منتظر دوستش نشست، و او اسماعیل پسر حزقیل بود وعده اى که آن جناب داده بوده مطلق بوده است، یعنى مقید نکرده که یک ساعت یا یک روز یا فلان مدت در آنجا منتظر مى مانم، به همین جهت مقامى که از صدق و درستى داشته اقتضاء کرده که به این وعده مطلق وفا کند، و در جایى که معین نموده، بایستد تا رفیقش بیاید. صفت وفاء مانند سایر صفات نفسانى از حب، اراده، عزم، ایمان، ثقه و تسلیم داراى مراتب مختلفى است که بر حسب اختلاف مراتب علم و یقین مختلف مى شود، همانطور که یک مرتبه از ایمان با تمامى خطاها و گناهان مى سازد که نازلترین مراتب آن است، و از آن به بعد مرتبه به مرتبه رو به تزاید و صفا نهاده تا به جایى مى رسد که از هر شرک خفى خالص مى گردد، و دیگر قلب به چیزى غیر از خدا تعلق پیدا نمى کند، حتى التفاتى هم به غیر خدا نمى نماید، که این اعلا مراتب ایمان است، همچنین وفاى به عهد هم داراى مراتبى است، یکى از مراتبش وفاى قولى است، مثل اینکه قول بدهد که یک ساعت یا دو ساعت فلان جا منتظر بایستد، تا کار لازم ترى پیدا شده او را از بیشتر ایستادن منصرف کند، این یک مرتبه از وفاء است، که عرفا آن را وفاء مى خوانند، و از این مرتبه بالاتر این است که آن قدر بایستد تا عادتا از برگشتن طرف ناامید شود و اطلاق وعده را به یاس مقید سازد، و از این هم بالاتر اینکه اطلاق آن را حفظ نموده اینقدر بایستد تا طرف برگردد هر چند که طولانى شود، پس نفوس قوى که مراقب قول و فعل خود هستند هیچ وقت قولى نمى دهند مگر قولى که طاقت عمل به آن را داشته باشند و بتوانند با عمل آن را تصدیق کنند و همین که از زبانشان در آمد دیگر هیچ چیز از انفاذ آن بازشان نمى دارد. و در روایت آمده که رسول خدا (ص) به یکى از اصحاب خود وعده داد که در مکه نزد خانه کعبه منتظرش مى باشد تا او برگردد، ولى آن مرد در پى کار خود رفته فراموش کرد برگردد، رسول خدا (ص) سه روز در آنجا منتظر ماند تا خبر به آن مرد رسید، به مسجد آمده عذر خواهى کرد. آرى این مقام صدیقین است که هیچ سخنى نگویند مگر آنکه بدان عمل کنند.

حضرت اشموئیل و پادشاهی طالوت
زمانی که حضرت موسی (ع) به پیامبری رسید، قوم بنی اسرائیل زیر سلطه فرعونیان ضعیف و ناتوان شده بودند که با ظهور حضرت موسی (ع) و رهبری خردمندانه ایشان نجات یافتند و به قدرت رسیدند. یکی از عوامل و اسباب قدرت آنها صندوقچه عهدی بود که خداوند به برکت پیامبرش به آنهابخشیده بود. در احادیث و کتاب های تفسیر در مورد اینکه آن صندوقچه چه بوده است، گفته شده که این همان صندوقی بوده که مادر حضرت موسی (ع) فرزندش را در آن گذاشت و به دریا افکند. این صندوقچه در دستگاه فرعون نگهداری شد که بعدها به دست بنی اسرائیل رسید و آنها به آن تبرک می جستند. حضرت موسی (ع) در آخرین روزهای حیات خود الواح مقدسی که احکام خدا بر آن نوشته شده بود، زره و یادگارهای دیگری را در آن گذاشت و به پیامبر بعد از خود یعنی «یوشع بن نون» سپرد. بعدها قسمتی از یادگاری های خاندان موسی و هارون (ع) هم در این صندوقچه قرار داده شد.
علاوه بر این جنبه های تاریخی این صندوقچه دارای یک خاصیت معنوی بوده و اثرات روانی خاصی بر قوم بنی اسرائیل داشته است. که آن را نشانه استقلال و موجودیت خود می دانستند. آنها در هنگام نبرد این صندوقچه را جلو سپاه خود مانند یک پرچم حمل می کردند و با وجود آن، به نوعی اطمینان خاطر و قوت قلب دست یافته و پیروز می شدند. تا زمانی که این صندوقچه در میان بنی اسرائیل بود آنها با سربلندی زندگی می کردند اما آنها کم کم در اثر پیروزی های پی در پی دچار غرور شده و از نظر دینی ضعیف شدند، تن به قانون شکنی داده، دچار اختلاف شده و سرانجام از فلسطینی ها شکست خوردند و صندوقچه ای را که نشان وحدتشان بود از دست دادند. با از دست رفتن آن، آنها دچار اختلاف و تفرقه شده، قدرت و نفوذشان از بین رفته و خاتمه یافت.
کار به جایی رسید که پی در پی از دشمنان شکست می خوردند و در هر بار بسیاری از آنها توسط دشمنانشان از سرزمین خود بیرون رانده می شدند و فرزندانشان به اسارت گرفته می شدند. سال های سال، اوضاع بر همین منوال بود تا اینکه حضرت اشموئیل برای نجات و هدایت آنها برانگیخته شد. بنی اسرائیل به او پناه آورده و از پیامبرشان خواستند که رهبری و امیری برای کاروان آنها انتخاب کند که بتواند با رهبری خود در نبرد با دشمن، آنها را پیروز سازد و عزت از دست رفته شان را بازگرداند. حضرت اشموئیل که بر ضعف و سستی همت قوم خود واقف بود، ابتدا از این کار سرباز زد و در جواب آنها گفت: اگر چنین شود مطمئنا شما از رهبر خود سرپیچی می کنید. اما زمانی که اصرار و پافشاری آنها را دیده خواسته آنها را نزد خداوند مطرح نمود.

خداوند در قرآن در این باره می فرماید: «أ لم تر إلى الملا من بنى إسر ءیل من بعد موسى إذ قالوا لنبى لهم ابعث لنا ملکا نقاتل فى سبیل الله قال هل عسیتم إن کتب علیکم القتال ألا تقاتلوا قالوا و ما لنا ألا نقاتل فى سبیل الله و قد أخرجنا من دیارنا و أبنائنا فلما کتب علیهم القتال تولوا إلا قلیلا منهم و الله علیم بالظلمین» ترجمه: آیا آن سران بنى اسرائیل را پس از موسى ندیدى آن گاه که به پیامبر خویش گفتند: براى ما امیرى بگمار تا در راه خدا جهاد کنیم؟ گفت: آیا احتمال نمى دهید که اگر جهاد بر شما مقرر شد جهاد نکنید؟ گفتند: چگونه ممکن است که در راه خدا جهاد نکنیم در حالى که از دیارمان رانده شده و از فرزندان خود جدا افتاده ایم. اما هنگامى که به جهاد دستور یافتند، جز اندکى از ایشان همه رویگردان شدند و خدا به ستمگران آگاه است. (بقره، 246). واژه" ملاء" در لغت به معنى اشیاء یا اشخاصى است که چشم را پر مى کند و شگفتى بیننده را برمى انگیزد، به همین جهت به جمعیت زیادى که داراى رأى و عقیده واحدى، باشند ملا گفته مى شود، و نیز به اشراف و بزرگان هر قوم و ملتى" ملا" مى گویند، زیرا هر کدام از این دو گروه به خاطر کمیت یا کیفیت خاص خود چشم بیننده را پر مى کند.
علامه طباطبایی می فرماید: کلمه" ملا" بطورى که گفته اند به معناى جماعتى از مردم است که بر یک نظریه اتفاق کرده اند و اگر چنین جمعیتى را ملا نامیدند براى این است که عظمت و ابهتشان چشم بیننده را پر مى کند.و چنین جمعیتى از بنى اسرائیل به پیامبر خود گفتند: پادشاهى براى ما معین کن تا در تحت فرمانش در راه خدا بجنگیم، و از سیاق بر مى آید که پادشاهى که تا آن روز بر آنان تسلط داشته همان جالوت بوده، که در آنان به روشى رفتار کرده بود که همه شؤون حیاتى و استقلال و خانه و فرزند را از دست داده بودند و این گرفتارى بعد از نجاتشان از شر آل فرعون بود، که شکنجه شان مى کردند و خدا موسى ع را بر آنان مبعوث کرد، و بر آنان ولایت و سرپرستى داد، بعد از موسى ولایت ایشان را به اوصیاى موسى وا گذاشت، بعد از این دوره ها بود که گرفتار دیو جالوت شدند، و وقتى ظلم جالوت به ایشان شدت یافت و فشار از طرف دستگاه جالوت بر ایشان زیاد شد، قواى باطنشان که رو به خمود گذاشته بود، بیدار شد، و تعصب تو سرى خورده و ضعیفشان زنده گشت، در اینجا بود که بزرگان قوم از پیامبرشان درخواست مى کنند پادشاهى برایشان برگزیند تا به وسیله او اختلافات داخلى خود را برطرف نموده و قوایشان را تمرکز دهند، و در تحت فرمان آن پادشاه، در راه خدا کارزار کنند. به هر حال این آیه اشاره به جمعیت زیادى از بنى اسرائیل مى کند که یک صدا از پیامبر خویش تقاضاى امیر و رهبرى کردند تا بتوانند به فرماندهى او با جالوت که تمام حیثیت دینى و اجتماعى و اقتصادى آنها را به خطر افکنده بود پیکار کنند.

قابل توجه اینکه آنها براى رفع تجاوز دشمن که ایشان را از سرزمینشان بیرون رانده بود، مى خواستند مبارزه کنند، در عین حال نام آن را فى سبیل الله (در راه خدا گذاردند) از این تعبیر روشن مى شود که آنچه به آزادى و نجات انسانها از اسارت و رفع ظلم کمک کند،" فى سبیل الله" محسوب مى شود، علاوه بر این پیکار مزبور، جنبه دینى و مذهبى نیز داشت. بعضى نام این پیامبر را " شمعون" و بعضى " اشموئیل"، و بعضى " یوشع"، ذکر کرده اند، ولى مشهور در میان مفسران همان اشموئیل است که عربى آن اسماعیل مى باشد، و از امام باقر ع نیز در روایتى نقل شده است. به هر حال پیامبرشان که از وضع آنان نگران بود، و آنها را ثابت قدم در عهد و پیمان نمى دید به آنها گفت: " اگر دستور پیکار به شما داده شود شاید (سرپیچى کنید و) در راه خدا پیکار نکنید. آنها در پاسخ گفتند: " چگونه ممکن است در راه خدا پیکار نکنیم در حالى که از خانه و فرزندانمان رانده شدیم" شهرهاى ما به وسیله دشمن اشغال و فرزندانمان اسیر شده اند. و به این ترتیب اعلام وفادارى به عهد و پیمان خود کردند، ولى با این همه هیچ یک از نام خدا و فرمان او، حفظ استقلال و موجودیتشان، و آزادى فرزندان، نتوانست جلو پیمان شکنى آنها را بگیرد، و لذا در ادامه این آیه مى خوانیم:" هنگامى که دستور پیکار به آنها داده شد جز عده کمى همگى سرپیچى کردند و خداوند به (احوال) ستمکاران آگاه است" و مى شناسد و به آنها کیفر مى دهد .بعضى از مفسران، عده وفاداران را 313 نفر نوشته اند، همانند سربازان وفادار اسلام در جنگ بدر.
خداوند هم به ایشان وحی فرمود:که ما طالوت را به پادشاهی آنها برگزیدیم، اشموئیل عرض کرد که خداوندا من طالوت را ندیده و نمی شناسم» خداوند هم در جواب به ایشان وحی فرمود که: «ما ایشان را به جانب تو خواهیم فرستاد و هنگامی که او نزد تو آمد، فرماندهی را به او واگذار کن و پرچم جهاد را به دست او بسپار». این ماجرا در قرآن اینگونه گزارش شده است: «و قال لهم نبیهم إن الله قد بعث لکم طالوت ملکا» ترجمه: و پیامبرشان به آنها گفت: همانا خدا طالوت را به امیرى شما برگماشت (بقره، 247). آیه شریفه پاسخ پیامبر ایشان است و اگر وى تعیین فرماندهى را به خداى تعالى نسبت داده، خواسته است بنى اسرائیل را متوجه اشتباهشان کند، که تعیین فرماندهى را به پیامبرشان نسبت دادند، و گفتند: تو یک پادشاه فرمانده براى ما معین کن، و نگفتند: از خدا در خواست کن فرماندهى براى ما معین کند، و قتال را بر ما واجب سازد.

طالوت که بود؟
طالوت، مردی بلند قامت، تنومند، خوش اندام و بسیار زیرک و دانشمند و با تدبیر بود. برخی می گویند به خاطر طول قامت و بلندی قدش نام طالوت بر او نهاده بودند. او با پدرش در ساحل یک رودخانه زندگی می کرد و هیچ گونه شهرتی نداشت. روزها چهارپایان پدرش را به چرا می برد و کشاورزی می کرد. یک روز تعدادی از حیوانات او گم شدند و طالوت به همراه یکی از دوستانش در جستجوی آنها به راه افتاد تا اینکه آن دو به نزدیکی شهری به نام «صوف» رسیدند. دوست طالوت او را از وجود پیامبری به نام اشموئیل در آن شهر باخبر کرد و به او پیشنهاد نمود که برای حل مشکلش به نزد او برود. طالوت نزد اشموئیل رهسپار شد. همین که چشم آن دو به هم افتاد، خدواند از طریق یک حس و الهام درونی، به پیامبرش فهماند، که این همان جوانی است که از طرف خداوند برای فرماندهی جمعیت تعیین شده است. طالوت مشکلش را برای اشموئیل بازگو کرد. اشموئیل هم او را از نگرانی خارج نموده و از جایگاه دامهایش باخبر کرد و فرمود: «هم اکنون در راه دهکده رو به باغستان پدرت روانه هستند».
پس از آن که خیال طالوت از بابت چهارپایانش آسوده گشت، اشموئیل ماجرای وحی خداوند در مورد فرماندهی قوم بنی اسرائیل را برای او بیان کرد و به او گفت که: «خداوند تو را مأمور نجات بنی اسرائیل فرموده است». طالوت هم در کمال حیرت و تعجب، با خوش وقتی تمام فرمان خدا را پذیرفت.

اعتراض بنی اسرائیل
خداوند می فرماید: «قالوا أنى یکون له الملک علینا و نحن أحق بالملک منه و لم یؤت سعة من المال» ترجمه: گفتند: از کجا او بر ما حکومت داشته باشد، حال آن که ما براى این امر شایسته تریم و او از مال دنیا چیزى ندارد؟ (بقره، 247). بنى اسرائیل که براى فرمانده و رئیس لشکر امتیازاتى از نظر نسب و ثروت لازم مى دانستند و هیچکدام را در طالوت نمى دیدند در برابر این انتصاب سخت به حیرت افتادند زیرا به عقیده آنها وى نه از خاندان لاوى بود که سابقه نبوت داشتند و نه از خاندان یوسف و یهودا که داراى سابقه حکومت بودند بلکه از خاندان" بنیامین" گمنام بود و از نظر مالى تهى دست لذا به عنوان اعتراض گفتند او چگونه مى تواند بر ما حکومت کند ما از او سزاوارتریم؟! علامه طباطبایی می فرماید: اینکه آن جناب نام آن فرمانده را برد و فهماند که او طالوت است با