پنج شنبه 30 فروردین 1403

   
 
 پرسشهای متداول  •  جستجو  •  لیست اعضا  •  گروههای کاربران   •  مدیران سایت  •  مشخصات فردی  •  درجات  •  پیامهای خصوصی


فهرست انجمن‌ها » داستان و نوشته های زیبا » حکایت

ارسال موضوع جدید  پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک
 حکایت « مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی » 
نویسنده پیام
sogand
پستتاریخ: جمعه 10 آذر 1391 - 19:28    عنوان: حکایت پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

خوب داره پيش مي‌ره
خوب داره پيش مي‌ره

عضو شده در: 6 آذر 1391
پست: 51
محل سکونت: ساوه
iran.gif


امتياز: 1335

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند...



سربازان مانع ورودش می شوند!



خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟



پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند...



مرد به حضور خان زند می رسد و کریم خان از وی می پرسد:



چه شده است چنین ناله و فریاد می کنی؟



مرد با درشتی می گوید:



دزد ، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم !



خان می پرسد:



وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟!



مرد می گوید:



من خوابیده بودم!!!



خان می گوید:



خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟



مرد در این لحظه آن چنان پاسخی می دهد که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود ...



مرد می گوید:



من خوابیده بودم ، چون فکر می کردم تو بیداری...! خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند و در آخر می گوید : این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
تشکرها از این تاپیک
sogand از این تاپیک تشکر میکنم 
soveh
پستتاریخ: شنبه 11 آذر 1391 - 14:56    عنوان: پاسخ به «حکایت» پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

مديريت كل انجمن‌ها
مديريت كل انجمن‌ها

عضو شده در: 2 فروردین 1389
پست: 3473
محل سکونت: IRAN
blank.gif


امتياز: 87705

بسیار ممنونم sogand, جان

اما اگر لطف کنید و داستانهای کوتاهتون را در تاپیک داستانک قرار بدید ممنون میشم.

thanks
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email شناسه عضویت در Yahoo Messenger [وضعيت كاربر:آفلاین]
abbasbehnam
پستتاریخ: شنبه 4 خرداد 1392 - 09:30    عنوان: پاسخ به «حکایت» چرا بی خبر رفتی ؟ پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال

عضو شده در: 31 اردیبهشت 1392
پست: 228
محل سکونت: تهران - u.s.a - texas san antonio
usa.gif


امتياز: 6130

چرا بی خبر رفتی ؟




رفتی ؟ بی خداحافظی؟ فکر دلم نبودی که بی تو عذاب میکشد؟
فکر من نبودی که بی تو زندگی برایم جهنم می شود؟
مگر یادت نیست حرفهای روز آشنایی مان را؟
مگر قول ندادی همیشه با من بمانی و مرا تنها نگذاری؟
تو که اینک مراتنها گذاشتی ، تو که بر روی قلبم پا گذاشتی
چه زود فراموشم کردی ،
مرا آواره کوچه پس کوچه های شهر بی محبتی ها کردی
مگر نمیدانستی بعد از تو دلم را به کسی نمیدهم؟
مگر نگفته بودم عاشق شدن یک بار هست و دیگر عاشق کسی نمیشوم؟
مگر نگفته بودم اگر عاشقی هیچگاه مرا تنها نمیگذاری
پس تو عاشقم نبودی ، همه حرفهایت دروغ بود ، عشقی در دلت نبود ،
سهم من از با تو بودن همین بود!
باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای
دلم به تو خوش بود ، چه آرزوهایی با تو داشتم ،
نمیدانی که شبها یک لحظه هم خواب نداشتم
رفتی و من چشمهایم خیس شد روزهای زندگی ام نفسگیر شد
رفتی ؟ بدون یک کلام حرف گفتنی!
کاش میگفتی که دیگر مرا نمیخواهی و بعد میرفتی ،
کاش میگفتی از من متنفری و بعد مرا تنها میگذاشتی ،
کاش میگفتی عاشقم نیستی و جایی در قلبم نداری و بعد میرفتی !
چرا بی خبر رفتی؟
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
soveh
پستتاریخ: یکشنبه 5 خرداد 1392 - 00:22    عنوان: پاسخ به «حکایت» پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

مديريت كل انجمن‌ها
مديريت كل انجمن‌ها

عضو شده در: 2 فروردین 1389
پست: 3473
محل سکونت: IRAN
blank.gif


امتياز: 87705

Confused Question
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email شناسه عضویت در Yahoo Messenger [وضعيت كاربر:آفلاین]
sogand
پستتاریخ: یکشنبه 5 خرداد 1392 - 10:50    عنوان: پاسخ به «حکایت» پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

خوب داره پيش مي‌ره
خوب داره پيش مي‌ره

عضو شده در: 6 آذر 1391
پست: 51
محل سکونت: ساوه
iran.gif


امتياز: 1335

Hypnotized Hypnotized Sick Sick Mad Question Question
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
abbasbehnam
پستتاریخ: سه‌شنبه 7 خرداد 1392 - 23:43    عنوان: پاسخ به «حکایت» پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال

عضو شده در: 31 اردیبهشت 1392
پست: 228
محل سکونت: تهران - u.s.a - texas san antonio
usa.gif


امتياز: 6130

غنچه دنیا براي كسي گل نمي شود


آیت الله بهجت از درد دل به خودش مى‏ پیچید. گفتم: بروم دكتر بیاورم. گفت نه، گفتم الآن درد گرفت؟ گفت نه چهل سال است! گفتم چهل سال است؟! گفت بله، دكتر هم رفته‏ ام فایده ‏اى نداشته، گفتم شما دعا كن تا خدا شفا بدهد... گفت من مى‏ ترسم، آدم بى غصه نمى‏ شود من سال ها است كه با این درد رفیق شده ام. مى‏ ترسم خدا این درد را از من بگیرد و یك درد دیگر بدهد و من ناشى باشم، دنیا كوچك است. به آن دل نبند. غنچه است براى كسى گل نمى‏ شود.«1»

نتیجه هایی كه آیت الله بهجت به خاطر بی رغبتی به دنیا گرفتند:

حبوب مردم شد: ایشان وقتی از دنیا رفتند میلیون ها نفر در تشیع جنازه اش شركت كردند و در فراقش اشك ماتم ریختند و این عشق و محبت به این مرجع بزرگوار در حالی بود كه ایشان در دوران زندگی دنیایی علاقه ای به این دنیا زود گذر نداشتند و به آن دل نبسته بودند و ثانیه های زندگی‌اش در بندگی خدا سپری می شد.
از خبرهای پنهانی اطلاع داشت: یکی از شاگردان آقای بهجت نقل می کند:

یک شب، درخانه بودم و بچه ها خوابیده بودند.دختر کوچکم را نوازش کردم و بوسیدم و خلاصه او را خواباندم. یکدفعه چشمم به دختر بزرگم افتاد. نگران شدم و با خود گفتم: نکند او بیدار بوده و دیده است که من دختر کوچکم را بوسیدم و او را نبوسیدم . فردا که برای درس و بحث خدمت آقای بهجت رسیدیم،ایشان نگاهی به من کردند و فرمودند: ان شاءالله تساوی بین اولاد را رعایت می کنید؟! حواستان جمع که هست؟«2»

یك سفارش از ایشان:
آقای مصباح می گوید: آیت الله بهجت از استادشان مرحوم آقای قاضی (ره) نقل می کردند که ایشان می فرمود: اگر کسی نماز واجبش را اول وقت بخواند و به مقامات عالیه نرسد مرا لعن کند! و یا فرمودند: به صورت من تف بیندازد.

اول وقت سرّعظیمی است« حافظوا علی الصلوات: در انجام نمازها کوشا باشید.«3» خود یک نکته ای است غیر از « أقیموا الصلوة: و نماز را بپا دارید.«4»
و همین که نماز گزار اهتمام داشته باشد و مقید باشد که نماز را اول وقت بخواند فی حدّ نفسه آثار زیادی دارد، هر چند حضور قلب هم نباشد.«5»

منابع:
1: برنامه درس هایی از قرآن حجت الاسلام قرائتی سال 76
2: صاحب دلان جلد 1 (پرده نشین)
3: بقره آیه 238
4:نور آیه 18
5:بهجت عارفان در حدیث دیگران
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
abbasbehnam
پستتاریخ: جمعه 17 خرداد 1392 - 01:38    عنوان: پاسخ به «حکایت» پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال

عضو شده در: 31 اردیبهشت 1392
پست: 228
محل سکونت: تهران - u.s.a - texas san antonio
usa.gif


امتياز: 6130

تقدیم به همه خوبان پرسیدم . . . ، چطور ، بهتر زندگی کنم ؟ با كمی مكث جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ، با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ، وبدون ترس برای آینده آماده شو . ایمان را نگهدار وترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن ، وهیچگاه به باورهایت شک نکن . زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی . پرسیدم ، آخر . . . ، و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد : مهم این نیست که قشنگ باشی . . . ، قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر . كوچك باش و عاشق . . . كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را . . . بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی . موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن . . . داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد . . . هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ، آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ، شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند .. مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو . . . ، مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی .. به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به . . . ، كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد : زلال باش . . . ،‌ زلال باش . . . ، فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ، زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست دو چیز را همیشه فراموش كن: خوبی كه به كسی می كنی بدی كه كسی به تو می كند دنیا دو روز است: یك با تو و یك روز علیه تو روزی كه با توست مغرور مشو و روزی كه علیه توست مایوس نشو. چرا كه هر دو پایان پذیرند. به چشمانت بیاموز كه هر كسی ارزش نگاه ندارد به دستانت بیاموز كه هر گلی ارزش چیدن ندارد به دلت بیاموز كه هر عشقی ارزش پرورش ندارد چشم و زبان ، دو سلاح بزرگ در نزد تواند، چگونه از آنها استفاده میكنی؟ مانند تیری زهرآلود یا آفتابی جهانتاب، زندگی گیر یا زندگی بخش؟ بدان كه قلبت كوچك است پس نمیتوانی تقسیمش كنی، هرگاه خواستی آنرا ببخشی با تمام وجودت ببخش كه كوچكیش جبران شود. هیچگاه عشق را با محبت، دلسوزی، ترحم و دوست داشتن یكی ندان، همه اینها اجزاء كوچكتر عشق هستند نه خود عشق . . .
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
نمایش پستها:   
ارسال موضوع جدید  پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک صفحه 1 از 1

فهرست انجمن‌ها » داستان و نوشته های زیبا » حکایت
پرش به:  



شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید
شما نمیتوانید به نوشته های خود فایلی پیوست نمایید
شما نمیتوانید فایلهای پیوست این انجمن را دریافت نمایید


Home | Forums | Contents | Gallery | Search | Site Map | About Us | Contact Us
------------------------------------------------------------------------

Copyright 2005-2009. All rights reserved.
© by Aftabgardan Cultural Center : Aftab.cc